تبليغاتX
رایحه عشق

روز سالخوردگان

و دیگر وبهای من

www.boiekhoshdoosti.blogfa.com

www.baranbahar.blogfa.com

www.sharzad.blogfa.com

                                                                                                                شهريور روز بزرگداشت سالخوردگان در ايران باستان بود

پیرزن مهربان

 

 

ايرانيان عهد باستان نخستين مردمي بوده اند كه براي اداي احترام و بزرگداشت و سپاسگزاري از سالخوردگان روز مشخصي را در سال تعيين كرده بودند و اين روز، 25 شهريور ماه هر سال بود و قدمت آن به 3 سه هزار سال مي رسد. در آن زمان و تا 14 قرن پيش، روزهاي هر ماه ايراني نام خاص داشت و روز 25 شهريور "اشيش وانگ Ashish vangh" خوانده مي شد كه روز رحمت خدا، اخلاقيات و معنويات و روان پاك بود. ماه شهريور «شهرور shehrevar »تلفظ مي شد. پس از انقراض ساسانيان، چون در ايام نوروز هم به دستبوس پيران قوم رفتن رسم بود، اين مراسم اختصاص به نوروز يافت و به تدريج روز سالخوردگان (25 شهريور) كمرنگ و در ايران به فراموشي سپرده شد. ولي، كشورهاي ديگر و عمدتا از قرن بيستم آن را براي خود احياء كرده اند كه در كشورهاي انگليسي زبان به «سينيور دي» معروف است. نخستين قانون كيفر عمومي ايران عدم توجه فرزندان به والدين سالخورده را جرم شناخته بود كه مجازاتي از درجه جنحه داشت.
در سال 1720 ميلادي جاماسب ولايتي كه "دستور زرتشتيان" كرمان بود به بمبئي رفت تا تاريخچه "روز سالخوردگان" را با ساير محققان پارسي هند بنويسند و آن را زنده كنند كه بعدا مينوچهر هومجي از پارسيان بمبئي هند اين كار را كرد.
ژاپني ها 15 سپتامبر (24 شهريور) را به عنوان روز سالخوردگان برگزار مي كنند كه گمان نمي رود ربطي به روز باستاني سالخوردگان ايران داشته باشد.
بايد توجه داشت كه از دو دهه پيش توجه به سالخوردگان و بازنشستگان در سراسر جهان چشمگير شده است. در آمريکاوهلندوبعضی از کشورهای اروپایی درمان سالخوردگان مطلقا رايگان است و بسياري از فروشگاهها در روز معيني از هفته، اجناس خود را به آنان با 15 درصد تخفيف مي فروشند. در هلند بعضي شرکتهاي هوايي به سالخوردگان تخفيف قابل ملاحظه مي دهند و استفاده از اتوبوسهاي شهري برايشان رايگان است، وهمینطور خدماتی از قبیل نظافت خانه خرید و کارهای شخصی سالمندان و در اختیار گذاشتن سه چرخه برقی برای رفت وامد راحتر سالمندان و خدمات ورزشی و ژمیناستیک در آب

ای کاش سالمندان ایرانی هم کمی از این رفا و اسایش را در اختیار داشتند 

 

|+| نویسنده: باران بهار

در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 17:9


.............. ..ساقدوش

 سلام به همه دوستان گل و عزیزم می خوام براتون داستانی تعریف کنم که توی تابستون اتفاق افتاد

 بود .امیدوارم که خوشتون بیاد.

پسر در نامه ای با دختر خدا حافظی کرد بدون اینکه دلیلی قانع کننده نوشته باشه .

 دختر نمیدونست چرا ؟فقط احساس میکرد که پسر عاشقش نبوده .توی اون گرمای تابستون احساس

سرما میکرد خیلی فکر کرد دلش نمیخواست تابستونی رو که این همه دوست داشت برسه اینطور خراب

کنه و تصمیم گرفت نامه ای برای پسر که چند سالی تنها عشقش بود بنویسه و اینطور نوشت .

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی.و تنهایی ات کوتا باشد.

 و کسی بتو عشق بورزد و بتو وفادار بماند و اگر اینطور نشد خشمگین نشو.

امیدوارم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد بدانی جگونه به دور از نامیدی و نفرت زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی پیدا کنی که مورد اعتماد تو باشند که ترایاری دهند.

همچنین برایت آرزو دارم که صبور باشی و به آنهایی که اشتباه کوچکی میکنند تند برخورد نکنی و با این

کار از دشمنان خودبگاهی.

آرزو دارم با چشمانی سرشار از لطافت به گلهای زیبا و طبیعت نگاه کنی زیرا نقطه شروع عشق و ایمان

 از همینجا آغاز میشود.

امیدوارم بعد از این به حیوانات کمک کنی به آواز پرنده گان گوش دهی به پدر و مادرت توجه کنی چرا که

به این طریق احساس شادی و سربلندی خواهی کرد .

آرزومندم که به اندازه کافی پول داشته باشی تا فکری از فکرهایت کم شود.

و در آخر ارزو دارم که در نهایت همسری دانا و صبور پیدا کنی که در زمان خستگیهایت بتواند با حرفهایش

در باره عشق و زندگی ترا شاد کند و ارامشی که آرزمند آنی بتو بدهد .

پسر در حالی که اشگ در چشمهایش حلقه زده بود نامه را بوسید و در جیبش گذاشت او تصمیم داشت

که به دونبال دختر برود امیدوار بود که دختر در این یک سالی که او را ترک کرده بود هنوز منتظرش مانده

 باشد .در این افکار بود که تلفن به صدا در آمد با عجله جواب داد بله آمدم ده دقیقه دیکه اونجا هستم ...

وقتی که به کلیسا رسید دوستش را دید که نگران منتظرش بود خواست عذر خواهی کند که دوستش او

را کشید و گفت وقت این حرفها نیست دیر شده و او را با خود به داخل کشید و با خنده گفت عجب

ساقدوشی هستی ....میخواست چیزی بگوید که با نواختن موزیک و وارد شدن عروس مجبور به سکوت

شد...عروس واقعآ زیبا بود پسر نمیتوانست چشم از عروس بردارد با دهانی باز و چشمانی پر از اشگ

خیره شده بود با صدای کشیش به خود آمد باید حلقه ها را به عروس و داماد میداد تا مراسم ازدواج

رسمی میشد باز هم گیج بود با ضربه ای که داماد به پای او زد بی اراده حلقه ها را به آنها داد و با

دنیایی از اندوه شاهد بوسه عاشقانه آنها شد همه گلیسا را ترک کرده بودند کسی آنجا نبود پسر تنها

روی صندلی نشسته بود و مشغول خواندن نامه دختر که سال پیش برای او نوشته بود و او در این مدت

حتی نیم نگاهی به نامه نکرده بود شد و با خود میاندیشید به دختری که عاشقش بود ولی نمیدانست

و به هوسی که  عشق  میپنداشت و چه زود سرد شده بود به گلهای که برای مراسم گذاشته بودند نگاه

میکرد و با خودگفت باید بدیدن مادرم بروم از جا برخاست قبل از هرچیز به گل فروشی رفت

باران بهار

 02/07/2008

 

|+| نویسنده: باران بهار

در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 21:58


یه دوست
 

 

کارت پستال

یه دوست هرگز مث یه اتفاق ساده تو زندگی ما نیست...بلکه اونا میان تو زندگیمون

واسه این که به اون معنای..شادیو خوشحالی بدن..پس من به با ارزش بودن دوستی

بین خودم و تو اگاهم...

در زندگی آموخته ام که چگونه عشق بورزم...چگونه بخندم و شاد باشم..وچگونه در

کارهای سختی که به من واگذار شده قوی باشم..

چگونه درستکار و با ایمان و بخشنده باشم...ولی هیچوقت قادر به آموختن این که تو

را فراموش کنم نیستم.

شاید که در طول سالها به جایی نرسیده باشم ویا ایمان شکننده ای داشته باشم ولی همیشه به خاطر

این که در طول سفر زندگیم با تو آشنا شده ام خدا را شکر گزارم.

یه دوست به من امید میده وقتی که زندگی برام بی ارزشه ..یه دوست محلی است

که وقتی جایی رو ندارم میتونم به او پناه ببرم...

نصف عمر آدمها میگذره برای پیدا کردن یه دوست واقعی و نصف بقیه اش هم میگذره

برای نگه داشتن این دوست خوب..

من خوشبختم که کمتر از نصف عمرم رو صرف پیدا کردن تو دوست خوبم کردم و آرزو

دارم که بقیه عمرم رو صرف نگهداشتن تو و دوستیمون بکنم..

دوستی شیرینه ولی زمانی شیرین تر میشه که اون دوست تو باشی.

پشت سرم قدم بر ندار من شاید نتونم برای تو راهنما باشم...جلوتر ازمن هم قدم بر

ندار ..شاید توانایی به دنبالت آمدن را نداشته باشم..کنارم قدم بردار و همراه و

دوستم باش...

اگر بوسه ها آب باشند به تو دریایی رو تقدیم خواهم کرد.

اگر آغوشها برگ باشند من درختی را بتو تقدیم خواهم کرد.

اگر عشق سیاره ای باشد..من به تو کهکشان را پیشکش میکنم.

و اگر دوستی ها به معنی تمام عمر و زندگی باشه ...من جانم را تقدیمت خواهم کرد

 من حتمآ آدم خوشبختی بوده ام که یه دوست خوبی مث تو پیدا کرده ام و من رنگین

 کمانرا تا انتها می پیمایم اگه به من قول بدهی که همیشه و در همه حال در کنار من

 باشی   

.و سعی می کنم که همیشه و در همه حال دوستی مهران و وفادار برای تو بمانم

 

|+| نویسنده: باران بهار

در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 14:50


گفته ها
                                                                                                           

 

آدم ها به هم گل میدهند٫چون معنای حقیقی عشق در گل نهفته است.

کسی که بگوشد صاحب گلی شود٫پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید.

اگر به دیدن گلی در دشت قانع باشید٫همواره با آن گل خواهید بود چون آن گل با

عصر هنگام ٫با غروب خورشید٫با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است...

قاصدک های نقره ای خوش خبر اما بی صدا هستند...

سکوت تو اوج صداست ازخاطره با من بگو!

 

زنده آنانند که پیکار میکنند

آنانی که جان وتنشان از عزمی راسخ آکنده است.

آنان که از نشیب تند سرنوشتی بلند بلا میروند

آنان که بااندیشمندی بسوی هدفی عالی ره می پویند و روز و شب پیوسته در خیال

خویش وظیفه ای مقدس دارند یا عشقی بزرگ.

زندگی چیست ؟

نان.آزادی.فرهنگ.ایمان و دوست داشتن

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

خدایا

 

 

 

|+| نویسنده: باران بهار

در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 21:50


قطره باران

 

 

 

در راه ماتم زده انتظار

قطره بارانم در شب تار

|+| نویسنده: باران بهار

در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 17:8


سسسسسسسسسسسسسس سلام به دوست های گلم

سلام به دوستای گلم اگه یه سر به نظرات پست  بندازید متوجه می شید که سایت نایت اسکین وبلاگ من رو جزء وبلاگ های برتر تیرماه قرار داده البته فقط وبلاگ من نیست،فکر کنم یه سی چهل تا وبلاگ دیگه هم باشن.لذا ازتون خواهش میکنم اگه وبلاگ من رو لایق میدونید که به عنوان برترین ها باشه یه سر به لینک: www.night-skin.com/topblog  بزنید و جلوی وبلاگ من یا هر وبلاگ دیگه ای که از نظرتون خوب بود یه تیک بزنید و آخرسرهم روی گزینه vote کلیک کنید تا رای شما درج بشه.

راستی این رو یادم رفت بگم که ادرس وبلاک من www.raieheeshg.blogfa.com هست امید وارم که به من به اندازه کافی رای بدید مرسی

 

|+| نویسنده: باران بهار

در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 20:52


بر یخ مینویسم نفرتم را

بر یخ مینویسم نفرتم را 

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت شاید همه انچه را که به ذهنم میرسید بیان نمیکردم.بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر میکردم .اعتبار همه چیز در نظر من نه به ارزش انها که در معنای نهفته انهاست.کمتر میخوابیدم و دیوانه وار رویا میدیدم چرا که میدانستم هر دقیقه ای که چشمهایم را بر هم میگذارم شصت ثانیه نور را از دست میدهم.اگر خداوند ذره ای زندگی به من عطا میکرد هنگامی که دیگران میایستادند من قدم بر میداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند من بیدار میماندم .هنگامی که دیگران لب به سخن می گشودند گوش فرا میدادم .اگر خداوند ذره ای زندگی به من اعطا میکرد جامه ای ساده به تن میکردم  به خورشید خیره میشدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم .

خداواندا اگر دل در سینه ام همچنان به تپشش ادامه میداد تمامی تنفرم را بر تکه یخی می نگاشتم  و سپس طلوع خورشید را انتظار میکشیدم

|+| نویسنده: باران بهار

در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:50


پدر
                                                                                                  

 تقدیم به همه پدرهای عزیز روزتون مبارک

 

فرزندم روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی...

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف کردم اگر نتوانستم خودم لباسهایم را

بپوشم  صبور باش.و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف

آموزش همین موارد بای تو کردم.

اگر در هنگام صحبت با تو مطلبی را هزار بار تکرار میکنم حرفم را قطع نکن و به من

گوش بده...هنگامی که تو خردسال بودی من یک داستان را هزاران بار برای تو

میخواندم تا تو به خواب روی..

هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم مرا خجالت نده و به من غر نزن..

زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو هزار کلک و ترفند میزدم..

هنگامی ک ضعف مرا در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی به من فرصت فراگیری

آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نکن...

من به تو چیزهای زیادی آموختم...چگونه بخوری..چگونه لباس بپوشی و چگونه با

زندگی مواجه شوی...

هنگامی که در زمان صحبت موضوع بحث را از یاد می برم به من فرصت کافی بده که

به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم از من عصبانی نشو

مطمئن باش که آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه

موضوع بحث!

اگر مایل به غذا خوردن نبودم مرا مجبور نکن .به خوبی میدانم که چه وقت باید بخورم

هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمیدهد...دستانت را به من بده..

همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک من برداشتی..

اگر روزی بتو گفتم که نمیخواهم زنده باشم و دوست دارم بمیرم عصبانی نشو .روزی خواهی فهمید

که چه میگویم..تو نباید از اینکه مرا در کنار خود میبینی احساس غم .خشم.ناراحتی

کنی.تو باید کنار من باشی و مرا درک کنی و یاری دهی همانگونه که من تو را یاری

دادم که زندگیت را آغاز کنی.مرا یاری کن در راه رفتن.مرا با عشق و صبوری یاری ده

که راه زندگیم را بپایان برسانم.من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره

به تو داشته ام خواهم داد..دوستت دارم فرزند دلبندم....پدرتو

 

 

 

|+| نویسنده: باران بهار

در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 21:12


خدا حافظ
 

حسی چو باران دارد دل من....

 

 

 

 

 

 

 

 

با هر قدمم

بر روی برگهای باران خورده وخیس احساس بی تو بودن را بیشتر حس میکنم نبودنت سکوتی 

سهمگین را به ارمغان آورده است .تحمل نبودنت آسان نیست  چگونه ندیدنت را کلمات شیرینت را و آن نگاه زیبایت را میتوان بدوش کشید. 

چگونه لحظه های تنهایی را باور کنم بی تو بودن مرگیست جاودانه

حال که زمزمه جدائی را سر دادی بدان که حکم مرگم را نوشتی و

بیرحمانه بر مرگم نظاره گر بودی

باران 30/05/2008

|+| نویسنده: باران بهار

در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 20:22


.وفای عهد
در انجماد لحظه ها

در ماورای ذهن خسته ام

بر گذشته های شیرین و تلخ خود

به تماشا نشسته ام

قصیده عشق و اندوه بی کرانش چیست؟

این سکوت زهرآگین از کجاست؟

ای بیگراته ی عشق

چشمان بی خوابم

روشنای مهتاب و ستارگان را بهانه کرده است

و تو داستان هزار افسانه را مانی

که در افکار گنگ من قصه هزار و یکشب را خوانی

و من لبریز از سکوتم

زیراکه در لحظه های سرودن ترانه ای جز در وصال یار بر لب نیاورم

آری ای دلبر رنا

بنگر که عاشقت در وفای عهد باقیست

باران

|+| نویسنده: باران بهار

در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:0


رسم عاشقی

رسم عاشقی
او يک عمر به خدا دروغ گفت و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايش او را تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايش نساخت و او را مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفت باور کرد و هر بهانه اي آورد پذيرفت. هر چه خواست عطا کرد و هرگاه خواندش حاضر شد.
اما او! هرگز حرف خدا را باور نکرد، وعده هايش را شنيد اما نپذيرفت. چشم هايش را بست تا خدا را نبيند و گوش هايش را نيز، تا صداي خدا را نشنود. او از خدا گريخت بي خبر از آن که خدا با او و در او بود.
مي خواست کاخ آرزوهايش را آن طور که دلش مي خواهد بسازد نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايش ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندند. او زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زد و از همه کس کمک خواست. اما هيچ کس فريادش را نشنيد و هيچ کس ياريش نکرد. دانست که نابودي اش حتمي است. با شرمندگي فرياد زد خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايش را باور کرد واو را پذيرفت. نمي دانست چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتش داد. از زير آوار زندگي بيرون آمد و دوباره احساس آرامش کرد. گفت: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفت: خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسد به ساختن کاخ رويايي زندگي اش ادامه داد. اوايل کار هر آن چه را لازم داشت از خدا درخواست مي کرد و خدا فوري برايش مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبود. نمي شد هم عاشق خدا شود و هم به او بي توجه باشد. از طرفي نمي خواست در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي اش از خدا نظر بخواهد زيرا سليقه خدا را نمي پسنديد. با خود گفت اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتش را به خدا کرد و به کارش ادامه داد تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کرد. در حين کار اگر چيزي لازم داشت از رهگذراني که از کنارش رد مي شدند درخواست کمک مي کرد. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به او و به خدا که پشت سرش آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصر چيزي نمي ديدند به کمکش آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي اش فرو کردند. همه اندوخته هايش را يک شبه به غارت بردند و او ناتوان و زخمي بر زمين افتاد و فرار آنها را تماشا کرد. آنها به سرعت از او گريختند همان طور که او از خدا گريخت. هر چه فرياد زد صدايش را نشنيدند همان طور که او صداي خدا را نشنيد. او که از همه جا نااميد شده بود باز خدا را صدا زد. قبل از آنکه بخواندش کنار او حاضر بود. گفت: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفت: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايش را باور کرد. نمي دانست چگونه اما متوجه شد که دوباره مي تواند روي پاي خود بايستدو به زودي خداي مهربان نشانش داد که چگونه آن دشمنان گريخته او را، تنبيه کرد.
گفت: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفت: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
خداگفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.
 

|+| نویسنده: باران بهار

در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:5


چند نکته شنیدنی

-هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر ; هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است.

 مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان

- خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران

- فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است

- از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند.

- برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند- هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد- احترام قائل باش

- هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده.

- نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند.

- حال و هوای بچگی را فراموش نکن

- خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن

- به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر

- شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن ، نودوپنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات از همین یک تصمیم خواهد بود.

|+| نویسنده: باران بهار

در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 22:51


روز مادر مبارک
روز مادر مبارک /البته نمیدونم که توی ایران چه زمانی روز مادرهست

ولی این رو میدوم که هر روز باید روز مادر باشه .پس روزت مبارک

 

 

 منم روز مادر رو به همه ی مادران دنیا  تبریک می گم و امیدوارم تا عمر ی برامون هست سایشون روی سرمون باشه

سلام

شاید اونجوری که باید قدر تو من ندونستم

حرفهایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رو مه

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم

که بگم دیونتم من زندگی مو به تو بستم

تو رو دیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی

من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی

چشم تو پر از گلایه  اما هرگز نمی گفتی

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه رو به رو مه

 حرفهایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم

 مادر عزیز گل زیبای جهان بدون تو چگونه میتوان بود چگونه میتوان زندگی کرد .اگر تو نباشی من هیچم

هیچ تر از هیچم با بودن تو جان میگیرم نام مقدس توست که مرا به اوج می رساند  لبخند جانبخش توست که به من جان میدهد.دست معجز گر توست که مرا از افتادن نجات میدهد.مادر عزیز تو نجات دهنده من هستی و با کلمات زیبایت مرا از هر بدی میرهانی.نفسم بسته به نفس توست تا هستی هستم و جانم را برایت خواهم داد چون از تو مهربان تر و مقدس تر نخواهم دید بمان تا بمانم بخند تا بخندم شاد باش تا شاد باشم بانوی قلب عاشقم .هستی من لحظه ها را به امید تو میگذارانم جانم به فدایت عاشق بی قرار تو دخترت

                                    ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

وقتی خدا مادران را می آقرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد .فرشته ای اومد و پرسید:چرااینقدر روی این یکی وقت می گذاری ؟ و خدا پا سخ داد:می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا دزستش کنم؟باید بتونه هم زمان چند بچه رو در آغوش بگیره .وبا بوسه ای همه زخم ها رو تا دل شکسته را شفا بده .وقتی بیمار میشه خودش میتونه خودش رو معالجه کنه .میتونه اندازه چند نفر کار کنه.فرشته نزدیکترآمد و دستی به آن کشید و گفت این که خیلی لطیف هست .خدا جواب داد بله لطیفه ولی خیلی قوی درستش کردم .نمی تونی تصور کنی چه چیزهای رو میتونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز میشه.فرشته گفت میتونه فکر کنه؟خدا پاسخ داد:نه تنها میتونه فکر کنه بلکه  استلال و بحث هم میکنه.فرشته گونه رن را لمس کرد:خدا فکر میکنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی سوراخ شده و داره چکه میکنه!.خدا گفت این چکه نیست .این اشکه.فرشته پرسید به چه دردی میخوره؟اشکها روش او هستند تا غمهایش "تردید هایش"عشقش"تنهائیش"رنجش وغرورش را بیان کند.فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیز های خارق العاه رو برای ساختن مادر ها کرده ای:

و خدا با افسوس گفت فقط یک چیز خوب نیست "خودش فراموش میکنه که چقدر با ارزشه.....

خوب دوستان شما ها میتونید به مادر ها تون "زن هاتون"نامزد هاتون"و هر زنی که میشناسید یاد آوری کنید که اونها خیلی با ارزشن

 

 

 

|+| نویسنده: باران بهار

در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 22:30


اشک حسرت

               اشک حسرت

برای دیدنت راهی صحرا میشوم

همنفس با ابر ها همره باران میشوم

خسته ام بی بودنت دیگر ندارم طاقتی

میروم دنبال تو با اشک وبا آه میروم

نم نمک باران اگر یاری کند با اشک من

با قدم های همان رود خروشان میروم

گر نیابم من ترا آزرده خاطر میشوم

باز هم افسرده وحیران وتنها میشوم

عاشقی رنجور هستم حسرتم دیدن یار

خوب من با من بگو پس کی مییابم ترا

 

|+| نویسنده: باران بهار

در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:47


بیا عشق من
                          بیا عشق من

بیا عشق من بیا

آرزویم دیدن توست

بیا تا موهای چون ابریشمت را شانه کنم

بیا تا دستان زیبایت را نرم نوازش کنم

بزار تا عاشقانه چشم در چشم تو بدوزم

بذار تا صورت مهتابیت را نظاره کنم

چشمان زیبایت را از من بر مگیر

ما به هم نیازمندیم

چون دو کبوتر مهاجر

بیا تا ترا در آغوش گیرم همچون نسیم سحرگاهی

تا برایت از دلدادگی و شیفتگی خود گویم

بیا تا فرصتی باقیست بیا

بیا.............

 

|+| نویسنده: باران بهار

در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:35


.....................................................................................................................................